تبليغاتX
خاطرات یه ترک
بودن یا نبودن،مساله این است!
سلام

می خواستم به مناسبت تولد وبم یه یادداشت مفصل بنویسم.ولی نشد

الآنم فقط اومدم بگم تا آخر امتحانام احتمالا آپ نیستم

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:0  توسط زهرا   | 

سلام چه طورین؟خوبین؟چه خبرا؟منم بد نیستم.تواین چند وقته این قدر اتفاقات زیادی افتاده که من نمیدونم چی رو کجا آپ کنم؟(از اونجایی که من در حال حاضر مدیریت همین وبلاگ و عضویت در وبلاگ مرده شوران و یه وبلاگ دیگه هم در دست احداث داریم گیج شدم.

خوب شروع میکنم.امروز کارنامه های این ماهو دادن.یادتونه گفتم ادبیات تک میشم؟من تو برگه شدم ۳ از۱۱ و نتایج امتحان بعدی به ما داده نشد.منم امروز داشتم قبض روح میشدم (یعنی اگه تک بشم چی میشه؟)خلاصه زنگ تفریح در حالی که من درپشت دوستان پناه گرفته بودم رفتم حیاط مدرسه بعد از اینکه فهمیدم مامان رفته رفتم جستجو که بفهمم کی کنار مامانم نشسته بود.بالاخره فهمیدم مامان نیلوفر شخص مورد نظر بود.من به نیلوفر سپردم که از مامانش بپرسه خودمم در حالی کنار مرجان وایستاده بودم که بغض گلومو می فشرد (این خیلی عجیب بود چون من تاحالا تو مدرسه گریه نکردم و در مدرسه به عنوان دختری از جنس سنگ معروفم.چون نه وقتی نوحه خونده میشه گریه می کنم نه وقتی نمره ام کم میشه نه وقتای دیگه(البته توجه داشته باشین که به جز ما ۶نفر همه دست کم یه بار به خاطر نمره گریه کردن و نه هر نمره ای ۷۵/۱۹ ))

اولش نیلوفر گفت مامانم میگه زهرا زیر ۱۸ نداشته.بعد گفت شاید ۱۷ هم داشته باشی..... همین طور ادامه داد تا من آخرسرگفتم نیلوفر اصولا مامانت نمره ها رو دیده؟گفت نه!

و من موندم دلشوره.دست آخر زنگ زدم مامان ووقتی گفتم چند شدم؟گفت ۱۴ و من بسیار شاد شدم و به مامان گفتم برم نمایشگاه کتاب؟ولی بازم طبق معمول مامان گفت نه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:19  توسط زهرا   | 

سلام

من اومدم.دیروز رفتم نمایشگاه کتاب.جاتون خالی خوب بود.الآنم براتون یه شعر از کتاب مرگ رنگ سهراب سپهری که از نمایشگاه کتاب خریدم می نویسم.که البته این روزا با حال و هوای من مصداق داره.

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

                                       می کنم تنها از جاده عبور

                                        دور ماندند ز من آدم ها

                                        سایه ای از سر دیوار گذشت

                                       غمی افزود مرا بر غم ها

فکر این تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کنم پنهانی

                                   نیست رنگی که بگوید با من

                                    اندکی صبر سحر نزدیک است

                                    هردم این بانگ برآرم از دل

                                    وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کوکه بدان آویزم؟

                                     مثل این است که شب نمناک است

                                     دیگران را هم غم هست به دل

                                       غم من لیک غمی غمناک است

البته این شعرو آقای اصفهانی هم در آلبوم فاصله خوندن که بسیار زیباست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط زهرا   | 

سلام

من اومدم.می خواستم براتون همایشو بنویسم ولی ول کن.

ازیکشنبه ما هر روز یک امتحان داشتیم

۱شنبه:ادبیات(اصلا دربارش صحبت نکن ۲ هم نمیشم)

۲شنبه:جغرافی(وقتی آدم سوالا رو از اول تا آخر بخونه و تو این فکرباشه که چه جوری تقلب کنه همین میشه دیگه.مینویسه حضرت زینب تو قم دفن شده.چه اعتماد به نفسی دارم من .تازه تو پرانتز نوشتم ایران.)

۳شنبه:تاریخ(از ساعت ۷:۱۵ تا۹ درس ۱۷ و ۱۸ رو خوندم.سابقه نداشت من این همه درس بخونم.درس ۱۹ رو زنگ عربی و زبان زیر میز خوندم.افسوس که وقتی تموم شد و من برگشتم تا اولا رو نگاه کنم دیدم همش یادم رفته .البته من همیشه تاریخ ۱۷ میشم.ولی احساس می کنم این دفعه ۱۸ بشم.

خدایا آخرو عاقبت ما رو ختم به خیرکن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:15  توسط زهرا   | 

سلام

من بعد از يك سال اومدم.خبر خاصي نبود منم آپ نكردم.الآنم مشروح اخبار به اطلاعتون ميرسه:

1)سپيده حساسيت گرفته و مدرسه نمياد.

2)خانم نعمتي(معلم ديني) رفته مكه و نمياد.

3)2شنبه تولد مرجان بود ولي از اونجايي كه تا امروز براش كادو آوردن قراره اين هفته هفته مرجان نام گذاري بشه.خوش به حالش به خاطر تولدش ازش جغرافي نپرسيدن.لعنت به اين شانس!چرا تولد من بايد چله تابستون باشه.

4)شنبه همايش داريم و اين يعني صفا.

همين ديگه

باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:58  توسط زهرا   | 

سلام دوست عزیز!

حالت چه طوره؟من حالم خرابه.چون که به خاطر چند تا نمره ناقابل مامانمو مدرسه خواستن.البته فک نکنین ۱۲ ۱۳ گرفتما ۲ تا ۱۴ یه ۱۶ بقیه بالای ۱۷ .۳تا ۲۰ هم داشتم

منو سخت دعوا کردن.بهم افترازدن که تو کلاس درس گوش نمی دم . منو تحریم کردن.برنامه فشرده مطالعه واسم گذاشتن.عیدمو خراب کردن.دیگه چی می خواین بس نیست؟

خب ولش کنین.برای من انقدرا هم مهم نیست.زندگی همینه دیگه.ایشا.. ذرس میشه.

عیدو پیشاپیش بهتون تبریک میگم و سال خوبی رو براتون آرزو می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:19  توسط زهرا   | 

میگن قیمت خونه تو این چند وقته خیلی گرون شده.با خودم فکر می کنم به من چه من که نه خونه می فروشم نه می خرم.

میگن مرغ و گوشت تو این چند وقته گرون شده.با خودم فکر می کنم به من چه من که نه مرغدارم نه مرغ می خرم.

میگن همه چی خیلی گرون شده.با خودم فکر می کنم به من چه من که نه همه چی می خرم نه می فرو شم.

تو کلاس زبان نشسته بودم. یکی از بچه ها با اعتراض اومد گفت این چه وضعشه.بقیه با تعجب پرسیدن چی؟گفت قیمت کلاسا.۸ تومن کشیدن رو قیمت.تصمیم می گیرن اعتراض کنن.منو با خودشون نمی برن اعتراضی نمی کنم چون فکر میکنم برای اعتراض هنوز بچه ام.          

رست از پا درازتر بر میگردن. میگن باید به شعبه مرکزی اعتراض کرد.

بعد از کلی دوندگی میگن آموزش و پرورش قیمتا رو بالا برده.باخودم فکر می کنم.مدیرای کیش مرکز واسه از سر باز کردن معترضین چه دروغ شاخداری گفته.آموزش و پرورش!اصلا به آموزش و پرورش چه ربطی داره.

تو خونه نشستم.مامان میگه کلاسای صبا(خواهرم)۲۵ تومن گرون شده.چشمام اندازه نعلبکی گرد میشه.میگم چه خبره؟میگه تعرفه آموزش وپرورشه.ساعتی ۱۲۰۰ تومن.چون وسایلای کلاس مثل دفترو خود موسسه می خره کلاس کامپیوتر و سفال هم دارن از۸ صبح تا ۱۲:۳۰ هم کلاس دارن انقدر گرون میشه.

با خودم فکر میکنم این همه پول واسه چیه؟امکانات که زیاد نشده معلما هم که اندازه قبل پول می گیرن. یاد جمله وزیر آموزش پرورش می افتم.«ما سالانه یک میلیون تومن برای هر دانش آموز خرج می کنیم.» یادم نمیاد به اندازه یک میلیون از آموزش و پرورش بهره مند شده باشم.

هنوز دارم فکر میکنم این همه پول کجا میره؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط زهرا   | 

سلام

تازگیا فهمیدم خیلی ترکم.یه روز با بروبچ حرف می زدیم و من و بروبچ خیلی اتفاقی به این مسئله پی بردیم.

یکی از بچه ها گفت فلانی ماشینو انداخت تو پارکینگ بعد هم به همراهی بقیه بچه ها کرکر خندید.من که حیرت زده شده بودم پرسیدم اگه شما ماشینو نمیندازین تو پارکینگ پس چی کارش می کنین؟ اونا گفتن ما ماشینو می ذاریم تو پار کینگ.این از اولیش.

ته فامیلی من خامنه داره(به کسر م)ولی خود ما یعنی فامیلا خامنه رو یه جور دیگه تلفظ می کنیم.یعنی به جای کسره م رو با ساکن می خونیم.این از دومیش.

امروز متوجه شدم بچه ها ی کلاس ما وقتی میرن جایی عیدی می گیرن کسی هم میاد خونشون عیدی میدن.ولی ما دقیقا بر عکس عمل می کنیم.البته وقتی من تو خونه اینو به مامانم گفتم گفت این رسم ترکاس من گفتم آخه ما چند تا ترک تو کلاسمون داریم ولی اونا مثل ما نیستن.گفت اونا ادای فارسا رو در میارناین از سومیش.

ما سر سفره ناهار وشام توی مهمونیا مربا می ذاریم ولی هیچ کس دیگه تو کلاس ما این کارو نمی کنه. اینم از آخریش

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:15  توسط زهرا   | 

سلام

من اومدم.بالاخره كارناممو گرفتم .اين يه موفقيت به حساب مياد!قسمت جالبش اينكه معدلا رو تو كارنامه نذاشتن.من كه هيچ شكايتي ندارم.چه بهتر!خبر خاصي نيست .

بذارين براي تلطيف فضا بذارين براتون چن تا جوك بگم:

تركه زنگ ميزنه 118 ميگه:ببخشيد شماره غضنفرو دارين؟ ميگن نه ميگه پس من

مي خونم يادداشت كنين.

به تركه ميگن چن تا امام داريم؟ميگه 13تا ميگن 12 تا امام داريم نه13 تا امامارو ميشمرن

ميگن ديدي 12 امام داريم.ميگه پس امام ابوالفضل چي شد؟ميگن:اون پسر امامه.تازه نميشه بيشتراز 12تا امام داشت.ميگه:خوب يكي از تقي نقيا رو بردارين جاش ابوالفضلو بذارين.

تركه داشت خيار پوست ميكند هي ميگفت يا حضرت عباس توش موز باشه...

به تركه ميگن چه آرزويي داري؟ميگه اي كاش ميشد زن ها مثل اسكناس خرد كرد.مثلا يه 50تومني بدي 2 تا 25 تومني جاش بگيري!

 

در همين جا از اينكه درباره تركا جوك گفتم معذرت مي خوام البته منم تركم.در ضمن اينا واسه شما جوكه واسه ما يه دنيا خاطره اس!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:39  توسط زهرا   | 

رفت.دیگه وقعا رفت.این دفه دیگه توهم نیست.عمه شوهر کرد و رفت.

اون موقع که ۱۲ ۱۳ سالم بود اگه برای عمه خواستگار میومد و منم اونجا بودم اولین کاری که بعد رفتنشون می کردم ایراد گیری بود اگه نصفش به خاطر این بود که از پسره بدم میومد(که بعید می دونم)نصف دیگش واسه این بود که خود خواه بودم دوست نداشتم عمه از پیشم بره.

وقتی آقا ابراهیم اومد خواستگاری با اينكه من بيشتر به عمه وابسته شده بودم ولي  انقدر بزرگ شده بودم که بفهمم دوست داشتن یکی یعنی اینکه خوشبختي شخصو بخواي.

الان وقتي مي بينم عمه خوشحاله منم خوشحال مي شم.

فكر مي كنم الان وقتيه كه بايد بگم مباركه و من با انتخابت موافقم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:12  توسط زهرا   |